غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

259

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

داد كه طريق عفو مسلوك داشته از سر جرايم تو گذشتم اكنون از غرايب وقايع كه در ايام اختفا ترا پيش آمده شمهء تقريرنماى فضل گفت در اوقات گريز در هرچند روز بمنزلى مىبودم تا كسى مرا بازنيابد و نوبتى در نيم‌روز هيأت خود را مشابه ساربانان ساخته جوالى بر پشت گرفتم و از گوشهء زاويه بيرون آمده جهت وجدان نهانخانهء ديگر روى برآوردم ناگاه در يكى از محلات بغداد پياده و سوارى به من دوچار خوردند و پياده مرا شناخته سوار را آگاه ساخت و سوار قصد گرفتن من كرده اسب برانگيخت و چون نزديك رسيد جوالى را كه بر پشت داشتم در حركت آوردم و اسب او ازين حركت رميده سوار بيفتاد و من فرصت غنيمت دانسته و بسرعت برق و باد در دويدن آمده در آن اثناء عجوزهء بر در سرائى ايستاده ديدم و به زبان تضرع و زارى گفتم اى مادر چه باشد كه مرا دو سه روزى در خانهء خويش جاى دهى پيرزن گفت منت دارم و مرا درون برد و در بالاخانه نشاند و همان لحظه سوارى كه قصد گرفتن من كرده بود به آن سراى درآمده پيرزن را گفت امروز فضل بن الربيع به من دوچار خورد و چون خواستم كه او را بچنگ آورم بسبب عدم مساعدت بخت اسب من رميده مرا بينداخت بنابرآن فضل مجال فرار يافت و الا امير المؤمنين مالى وافر به من انعام ميكرد فضل گويد چون اين حكايت شنودم نزديك بدان رسيد كه از غايت وهم بميرم و در آنحال عطسهء زدم و آنشخص آواز مرا شنوده از عجوزه پرسيد كه در اين بالاخانه كيست جواب داد كه برادرزادهء من كه پيش ازين به چند سال اختيار سفر كرده بود آمده است و چون در يكى از منازل قطّاع الطريق او را غارتيده‌اند حالا عريان درين بالاخانه نشسته شرم ميدارد كه برهنه نزديك تو آيد آن شخص گفت جامهء مرا در وى بپوشان و بگو بيايد تا باهم ملاقات كنيم عورت گفت منت دارم اما چند روز است كه طعام نخورده و از غايت گرسنگى مجال حركت ندارد لطف نموده انگشترين مرا ببازار ببر و رهن كرده مقدارى طعام كن تا آتش جوع را تسكين دهد بعد از آن به خدمت تو آيد آن شخص گفت چنين كنم و انگشترين را ستانده بيرون رفت و پيرزن پيش من آمده گفت اى شيخ آن مرد گريخته توئى گفتم بلى گفت برخيز و زود سر خويش گير و راه گريز در پيش و من از آنجا در غايت اضطراب و حيرت بيرون رفته بىآنكه مقصدى معين داشته باشم در محلات بغداد ميگشتم ناگاه بدر سرائى بزرگ رسيدم و جهت آسايش لحظه‌اى آنجا منزل گزيدم آن خود سراى شاهك بود و همانساعت شاهك پيدا شده صيد مطلوب را در دام خود گرفتار ديد پرسيد كه اى فضل اينجا چگونه افتادى جواب دادم كه قايد قضا گريبان مرا گرفته بىاختيار بخانهء تو رسانيد و شاهك آغاز ترحم و تلطف كرده مرا بدرون سراى برد و طعامى حاضر آورد گفتم آيا بكدام اميد دست بطعام برم گفت باميد فضل و مرحمت و بعد از آنكه سه روز شاهك مرا نگاه داشته لوازم مروت بتقديم رسانيد رخصت يافته بخانهء بازرگانى كه از من در زمان اعتبار نفع بسيارى به دو رسيده بود رفتم و بازرگان مرا در جاى مناسب نشانده فى الحال بدرگاه